چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
" " ! چقدر این عبارت کم شنیده میشه ! این روزا و تو این شهر چندان عبارت آشنایی نیست، درواقع اصلاً شناخته شده نیست! کاملاً غریبه! تقریباً هیچ جا پیدا نمیشه که آدم هیچ صدایی رو نشنوه، و فقط "سکوت" بشنوه ! اما تقریباً! چون امروز من شنیدمش!!
امروز بعد از ۱-۲ ماهی که درگیر امتحان و انتخاب واحد و حذف و اضافه و یه سری کارای دیگه بودم، وقت کردم برم کوه! و تنها کسی هم که با خودم بردم خودم بودم، چون از بودن با بقیه تقریباً اشباع شده بودم ! و نتیجتاً دلم یه تنهایی "سفید" و یکدست میخواست !! و واقعاً کجا میشه این حالتو پیدا کرد جز وقتی میری کوه ! (البته نه همیشه!) با اینکه امروز جمعه بود اما، دارآباد، از یه ارتفاعی به بعد اصلاً هیچ آدمی دیده نمیشد ! حتی پیدا کردن جای پا واسه فهمیدن مسیر هم چندان ساده نبود! و تنها صدایی هم که شنیده میشد صدای آروم سکوت بود با پشت زمینه ی یه نسیم ملایم و صدای آب ! فکر نمیکردم از اون آدمایی که پایین کوه بودن هیچ کدومشون تا اونجا نیان! ذوق و شوق یه همچین آرامش فوق العاده ای واقعاً مستم کرد ! میگم مست چون واقعاً مناسبترین کلمه ای هست که میتونم بکار ببرم ! بدون توجه به اینکه باید حداکثر تا ظهر خونه می بودم میرفتم بالا ... یه جورایی حس کردم اگه هم نشه 10 دقیقه سفید فکر کرد(لینک به پست قبلی!) مطمئناً اونجا میشد خاکستری خیلی روشن فکر کرد !! واقعاً باور می کنی همه دنیا رو امروز پای کوه جا گذاشته بودم !؟ نه؟! ... خودمم باورم نمیشه ! از طرفیم انگار کل سهمم از دنیا رو در اختیار گذاشته بودن ! باورم نمیشد اون طبیعت فوق العاده زیبای ارتفاعات دارآباد کاملاً خالی از آدم بود ... ! از یه جا به بعد دیگه نه صدایی بود و نه آدمی دیده میشد! حتی از دور ! و اونجا احساس کردم سند ۶دُنگ اونجا بنام خودم بود چون ظاهراً اون موقع واقعاٌ همین طور بود!!! وقتی خدا امروز با این شدت بهم لطف داشت، کاملاً همه گلایه هام از داشته هاو نداشته هام، دلتنگی ها و خستگی هام، دلهره ها و دل شکستگی هام و حتی همه نِق و نوق هایی که سر خدا میزدم که چرا اون جوری میشه و چرا این جوری نمیشه و ... ! همه رو از یاد بردم ! البته مشخصه چرا، چون یه موقع هایی آدم با دیدن یه لبخند واقعی حتی همه ظلم هایی هم که بهش کردن رو از یاد میبره، دیگه چه برسه به اون که هم لبخندش کلاً یه چیز دیگس و هم اصلاً قصور و ظلم کردن راست کارش نیس! و البته از خودمم قدردانی می کنم که ۶ صبح پاشدم رفتم واسه تحویل گرفتن این لبخند !!!! فکر کن ! چندین بار فقط واستادم تا صدای راه رفتنم رو برفها هم نَشنوم! راستی جالب بود که 17 اسفند آدم تا زانو بره تو برف!!! اصلاً فکر استفاده از mp3player یا روشن کردم گوشی واسم مسخره بود! اصلاً مگه میشد !!!؟ اونقدر واسه خودم بودم و انقدر خوش میگذشت یا در واقع یه جورایی مست بودم که اصلاً نفهمیدم چقدر بالا رفتم و تا کجا رفتم و چقدر بیراهه رفتم ! یه جور گم شدن بود از نوع "پیدا شدن" !!! برگشتنی وقتی یه کم به حالت عادی برگشتم به خودم یادآوری کردم که من اومده بودم دارآباد(نه جای دیگه)! اما ظاهراً رسیدم نزدیکای جمشیدیه !!! واقعاً خندم گرفته بود از اینکه واقعاً من کجام !! البته میشد از جمشیدیه رفت پایین اما یه مشکل کوچیک بود اونم اینکه ماشینو که جمشیدیه پارک نکرده بودم ! نکته جالب دیگه این بود که گوشیمم خونه جاگذاشته بودم !! کافی بود تو اون بیراهه ی به تمام معنا گیر میکردم، عمراً کسی صدامو نمیشنید !
با اینکه خیلی زیاد کوه میرم اما این بار اساساً یه جورای دیگه بود !
واقعاً اگه بهشت اونجا نباشه، مطمئناً این پایین بین این 10-12 میلیون جمعیت هم نباید دنبالش گشت! فکر میکنم اگه بازم دلم واسه خودم تنگ بشه، خودِ خودم، خودِ مستقل از القای دنیا و آدمای اطرافم و خود خالی از بقیه آدم هام ، باید پاشم برم دقیقاً همونجایی که امروز رفتم! جایی که آدم توقعش از دنیا به مینیموم و احساس بی نیازیش از دنیا به ماکسیموم میل میکنه ! ...
یکی هست که هر روز بارها و بارها هدیه به دست، در حالی یه برق بی مانندی تو نگاش هست صدا میزنه "دوسِت دارم" ! و تنها کاری کا ما باید بکنیم اینه که گاهی! اگه زحمتی نباشه!!! بگیم "منم همین طور" و دستمونو دراز کنیم و اون هدیه رو بگیریم! اما معمولاً نه تنها جوابی نمیدیم، بلکه هدیه رو هم رد میکنیم!!!