چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
انگار بعدش بادی در گلو دارند و سینه شان فراخ تر میشود !
راضی اند انگار ... میگویند سبک شده اند ...
نمی دانم ! ...
فکر میکنم ... چرا به توصیه راویان امروزی ! ... اسلام داران سرزمین ما(!!!) ... اصراری بر این ندارم که احوال کربلاییان را در نظر بیاورم و اشکی بریزم و برسینه وسری بزنم و ثوابی و ... !!! نه ... بی تاب اینها نیستم! ... ثوابی نمیخواهم!!!
اما عجیب متأسف و متألم میشوم ... به حال نفس لجام گسیخته و روح آرام گرفته به ظلمم ...
اینجاست که میل به بغض، اشک و آه با من است ... ! تنهایم نمیگذارد ... !
چرا ؟ ...
چرا دشت کربلای درونم را نمیابم ...
چرا حسین درونم قیام نمی کند ...
چه می گویی ! حسینی در کار نیست ؟! ...
مگر میشود کربلای این سرزمین پر از یزیدیان باشد و حسینیان نباشند !!
نکند در این دل حسینی نیست !!!
چرا با اینکه مدتهاست سرزمین دلم قلمرو سلطه یزیدیان شده است ... حسینی قیام نمیکند !؟
این گونه آرام و قرار یافتن و به ظلم یزیدیان ساختن شیوه "حسین" نبود ! نیست! ... نمیتواند باشد !
این جا باید یک "قیام" اتفاق بیفتد ...
اینها نمی فهمند ... آزادگی چیست ! تا چه برسد به دین داری !
باید حسین این سرزمین یک تنه به قلب سپاه عظیمی از یزیدیان بزند!
و همه شان از ترس این هجمه جامه هاشان را خیس کنند !!!...
و تمام وجود تشنه ام باید به خونخواهی حسین بر دشمن بتازد ...
این جا باید محشر شود ...
آسمان و زمین به هم دوخته شود ...
اینجا ...
دنیا باید به پایان خود نزدیک شود ... !
این جا ...
کربلای من است !
و این نفس طماع مصلحت پندار خیانتگر ... کوفیان این سرزمین درون من اند ...
آری ...
یافتمش ...
کربلا اینجاست !
صحنه نبرد عاشورا در همین لحظه، در همین آن اتفاق می افتد !
همین جا "من" تشنه می شود ... تشنه .. تشنه تر ... جگرم آتش میگیرد ...
تمام وجودم زبانه میکشد ... یک جرعه .. فقط یک جُرعه ...
چشمانم را میبندم و باز میکنم ...
به خدا قسم اینجا کربلاست ... !
هیچ کلامی شنیده نمی شود ... مگر "کیست مرا یاری کند " ....
هر لحظه ، لحظه به لحظه، سراپا، بغض میشوم ....
اشکی میشوم و بر زمین میچکم و بر این ریگهای داغ و سوزان خشک میشوم !