چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
این روزها هوا، هوای فوران حرف است! حرفهایی که اگر جانی میداشتندو قدرتی ... و عصیان میکردند همه جا را به هم می ریختند ... اما این گونه نیست، چون این حرفها در اسارت متولد مشوند، و با کلماتی از جنس "سکوت محض" آزاد میشوند. حرفهایی که برای زیستن واژه که نمی خواهند و به زبان گوشتی که ابداً نیازی ندارند،هیچ، آنرا تحمل هم نمی توانند کرد! حتی شنیده هم نمیشوند، نه با گوش نه با چشم و نه با هیچ چیز دیگر ! چرا که اصلاً قرار نیست کسی مخاطبشان باشد ! همان حرفهایی که بقول شریعتی هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند !
گاه ندانسته آنها را بر همین "زبان" آشنای خودمان رانده ام ... اما نتیجه آن پشیمانی بوده، چون یا شنیده نشده اند و یا چیز دیگری شنیده شده اند!! انگار گوشها و این آدم ها نمی توانند آشکار ساز این امواج غریب باشند و آنچه دریافت میشوند نه آن حرفهایی که زده شده اند بلکه تنها اصواتی بی معنی هستند که در بهترین حالت، مخاطب تظاهر به ادراک آنها می کند ! ساده است؛ آدمها، یا حداقل موجوداتی که بر اساس شواهد دریافتی ذهن بواسطه تجربه "آدم" تعریف شده اند آشکار ساز این "طول موج" از حرفهایم نیستند و نمی توانند باشند ... نه اینکه نخواهند، نه، نمیتوانند!
و همه حرفهای حقیقی و نه واقعی، همین حرفها هستند !
زده شدن آنها، که با واژه ها، از ازل غریبه بوده اند، حالی را به انسان می دهد که به آن می گویند ... می گویند ... نه! هیچ نمی گویند!!!
هیچ اسمی برای چنین حال و هوایی وجود ندارد که گفته شود ! چونان که هرگز واژه هایی که آنها را از ذهن میگذرانم و برکاغذ مینگارم، پر و بالی نخواهد یافت و اززمینی که بر آن چسبیده اند رها نخواهند شد! واژه های من تا ابد در اسارت این برگه های کاغذ خواهند ماند!
حرفهای درد و حرفهای سنگین که با همین واژه های آشنای خودمان زده میشوند و به آنها "درد دل" اطلاق میشود! همانهایی که اگر بمانند آنقدر سنگین میشوند که صاحبشان را از درون شکنجه خواهند کرد، همانهایی که اگر حرکت نکنند خواهند گندید و مردابی متعفن خواهند شد، در برابر آنچه میگویم بسیار ناچیزند و بی مقدار ... چرا که پس از آنکه "اشکار ساز"شان را بیابند (یا فکر کنند آنرا یافته اند!) زده میشوند و گوینده از تقسیم درد و وزن (تعفن) آنها با دیگری به هیجان می آید و در اصطلاح "سبک" میشود و تمام!
اما آن حرفهایی که "آشکار ساز"ی ندارند و یا حداقل آنرا نمی یابند ، زده نمی شوند و و اگر هم زده شوند شنیده نمیشوند و اصلاً قرار هم نیست شنیده شوند که اگر این اتفاق می افتاد گوینده یقیناَ از شدت بی وزنی و رهایی در دم جان می سپرد ! فقط اوج می گرفت ... و دیگر مسئولیتی برای ماندن بر دوش نمی داشت !
می گویندمولانا آنچه در دل میافت در لحظه و اغلب بی اختیار به قالب واژه هایش و به "طول موج"ی میبرد که هر "آشکارساز"ی حدالامکان بتواند بخشی از آنرا آشکار سازد ... واژگانی که گاه دلها آنهارا عریان میافتند !
و همین مولانا شیفته و دلباخته ی شمسی بود که که "حرف"ی نداشت که بگوید ! همه سخنانش، یک عمر، به چیزی شبیه بود که فقط و فقط می توانیم آنرا سکوت بنامیم ! نزدیک ترین تعریف موجود در "دنیا"ی واژگان محدود ما و این میشود معشوق مولانای از خود بی خود و عارف و واصل و ... !
خورشیدی که مولانا عمری مست آن بود تا ذره ای از تشعشع انوارش را درک کند !
و عجب عظمتی بودست شمس و چه ها که نمی گفته در "سکوت" اش! شاید در عالمی دیگر استاد بلامنازع حرف !
همه آنچه تقلای گفتنش را دارم گویی هاله ای از این سخن پیامبر است که ... "اگر امر نشده بودم به اینکه بیامیزم با مردمان، و زیستن کنم میانشان، دو چشمم را به آسمانها میدوختم و آنچنان به این نگریستن ادامه می دادم تا خدایم جان بستاند " !
حرفی نیست برای "گفتن" !
چقدر حرف فرق میکند با حرف!
ناتوان، سر را میان دو دست میگیرم و ... هیچ نمی گویم! هیچ !