چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
... آن درب روبرو، همان که زیبایی و شکل منحصر به فردش، عظمتش و حتی چارچوبی که روی آن نصب استآدم را به باز کردنش و گذشتن از آن به طرز مرموزی تهییج می کند. اوهوم! مرموز … چرا که سال ها اینجا زندگی کرده بودم، اما تا آن زمان این درب را ندیده بودم، عجیب اینکه کهنه و قدیمی به نظر می رسید! نمی دانم، ندیدم یا اجازه نداشتم ببینم، یا اصلاً تا آن موقع وجود نداشت ... نمی دانم. به هرحال سالن اصلی که تنها ساکنش من بودم، دیوارهای محکمش، و پنجره هایی که از ازل منظره پشتشان تغییری نداشت و تک تک اجزایش بخشی از زندگی من بودند و درناخودآگاهم به آنها عشق می ورزیدم، تکراریهای دوست داشتنی زندگی من بودند، که ناگهان برایم غیرقابل تحمل شدند! فقط یک چیز تکراری نبود؛ آن درهمیشه بسته ی تازه نمایان شده …
فکر کردم این دررا به یقین من باید باز میکردم و دنیای مجهول پشت آن، سرنوشت معهود من بود!
اصلاً هیچ دری برای باز نشدن کار گذاشته نمی شود!
ساعتها از لحظه ای که آن در به چشم آمد گذشت، دیگر تمایلی نبود به اینکه از پنجره ها دنیای پیرامونم را تماشا کنم. دیگری ذوقی نداشتم برای دست تکان دادن برای رهگذرانی که از کنار پنجره هایم می گذشتند. رهگذرانی که همه می دانستند اینجا چه کسی زندگی می کند.
دلیل همه اینها یک در بود که نمی دانستم پشتش چیست و کیست و …
تصور اینکه باز شدن آن در امپراطوری ام را بر قلمروی که سلطان بلامنازعش بودم، به خطر خواهد انداخت، نیرویی بود که از مرا از حرکت بازمیداشت.
نه ! باز کردن این در و گذشتن از آن بخشی از امپراطوری ام بر سرزمینیست که پادشاه و وزیر و رعیت و داروغه و سربازش همه یک نفرند.
دیگر همه چیز تاریک تاریک شد! پنجره هایی که دیگری چشمان کنجکاوی پشتش نبود، انگار که دیگر نبودند! هیچ چیز دیده نمی شد؛ الا آن در !
سکوت محض …
دستگیره در را چرخاندم، قفل نبود! آرام در را از چارچوبش جدا کردم … در آن سکوت بی مانند ، صدای چرخیدن لولای در روی پاشنه اش، مثل صدای آسمان خراشی بود که در آسمانی صاف رخ دهد! یک اتفاق بدون دلیل!
باز شد! نمی دانم … از روشنایی آن طرف در بود یا از تاریکی این طرف که قبل از پای گذاشتن به آن سوی چارچوب هیچ تصویری مشخص نبود … شاید هم هیجان شدید برای یک "دیدن" جدید دچار توهمم کرده بود …
و از آن در گذشتم …
.
.
.
گریختم ! در حالی که با تمام وجود فریاد می کشیدم … چشمانم قرمز بودند … انگار که خون گریسته باشند. بازهم در قفل نبود! در را باز کردم و اینبار صدایی از در بلند نشد! انگار که لولایش را روغن زده باشند! در را محکم بستم، دیگر میدانستم جز من هیچ کس حق ندارد دستگیره هایش را لمس کند !
به سرعت خودم را لب یکی از پنجره ها رساندم … نفس نفس زدن هایم کم کم جایشان را به آه های بلندو آرام دادند.
بازش کردم! همه چیز سرجایش بود … حتی آن بید کنار پنجره !
به نقطه ای خیره ماندم و دیگر هیچ نگفتم … برای هیچ رهگذری دست تکان ندادم …
از جلوی پنجره تکان نخواهم خورد! … می دانم … آن در هنوز همانجاست!
نمیشود ... نمیشود مقاومت کرد نمی توان مقاومت کرد ... نمی شود احساس نکرد ... چون قرار بوده حس شود ! محکوم شده بودم ... به جرم گناهی که نمی دانم کدام بوده ... شاید هم اصلاً عقوبت نبوده ! چه میدانم ... از کجا بدانم ... ... از کجا بدانم چه بود!؟ خیلی چیزها محسوس هستند اما معمولاً "مصلحت" در این است که نبینیم، نشنویم ... حس نکنیم! حس کردنی که آدم ها نمی شناسندش، تعریفش نمی کنند ... اما وای اگر ببینیم، اگر حس کنیم، اگر ... این مصلحت لحاظ نشود ! یک احساس، مثل یک انفجار، یا شاید یک زلزله ! که همزمان روح و جسم انسان را به لرزه در می آورد ... آنقدر می لرزاند که دیگر نمی شود مقاومت کرد ! ستون های وجود به لرزه می افتند و حتی جسم را هم از تعادل خارج می کنند ... طاقت طاق میشود! جسم نامتعادل میشود و روح از پای درمی آید و به خاک می افتد ! نمی شود مقاومت کرد چون قرار نیست مقاومتی شود ... ! شدنی نیست! مقاومتی نیست،چون دیگر مصلحتی در کار نیست ! زلزله ای با قدرت N در مقیاس ریشتر !! انفجاری درست در نقطه مرکزی دایره ی وجودم ! همه ی "من" متلاشی می شود ... و همه نقاط اشتراکش با "من" های دیگر تخریب میشود ... و ... "ضعف"را در معنای حقیقیش درک کردن ... !
این روزها هوا، هوای فوران حرف است! حرفهایی که اگر جانی میداشتندو قدرتی ... و عصیان میکردند همه جا را به هم می ریختند ... اما این گونه نیست، چون این حرفها در اسارت متولد مشوند، و با کلماتی از جنس "سکوت محض" آزاد میشوند. حرفهایی که برای زیستن واژه که نمی خواهند و به زبان گوشتی که ابداً نیازی ندارند،هیچ، آنرا تحمل هم نمی توانند کرد! حتی شنیده هم نمیشوند، نه با گوش نه با چشم و نه با هیچ چیز دیگر ! چرا که اصلاً قرار نیست کسی مخاطبشان باشد ! همان حرفهایی که بقول شریعتی هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند !
گاه ندانسته آنها را بر همین "زبان" آشنای خودمان رانده ام ... اما نتیجه آن پشیمانی بوده، چون یا شنیده نشده اند و یا چیز دیگری شنیده شده اند!! انگار گوشها و این آدم ها نمی توانند آشکار ساز این امواج غریب باشند و آنچه دریافت میشوند نه آن حرفهایی که زده شده اند بلکه تنها اصواتی بی معنی هستند که در بهترین حالت، مخاطب تظاهر به ادراک آنها می کند ! ساده است؛ آدمها، یا حداقل موجوداتی که بر اساس شواهد دریافتی ذهن بواسطه تجربه "آدم" تعریف شده اند آشکار ساز این "طول موج" از حرفهایم نیستند و نمی توانند باشند ... نه اینکه نخواهند، نه، نمیتوانند!
و همه حرفهای حقیقی و نه واقعی، همین حرفها هستند !
زده شدن آنها، که با واژه ها، از ازل غریبه بوده اند، حالی را به انسان می دهد که به آن می گویند ... می گویند ... نه! هیچ نمی گویند!!!
هیچ اسمی برای چنین حال و هوایی وجود ندارد که گفته شود ! چونان که هرگز واژه هایی که آنها را از ذهن میگذرانم و برکاغذ مینگارم، پر و بالی نخواهد یافت و اززمینی که بر آن چسبیده اند رها نخواهند شد! واژه های من تا ابد در اسارت این برگه های کاغذ خواهند ماند!
حرفهای درد و حرفهای سنگین که با همین واژه های آشنای خودمان زده میشوند و به آنها "درد دل" اطلاق میشود! همانهایی که اگر بمانند آنقدر سنگین میشوند که صاحبشان را از درون شکنجه خواهند کرد، همانهایی که اگر حرکت نکنند خواهند گندید و مردابی متعفن خواهند شد، در برابر آنچه میگویم بسیار ناچیزند و بی مقدار ... چرا که پس از آنکه "اشکار ساز"شان را بیابند (یا فکر کنند آنرا یافته اند!) زده میشوند و گوینده از تقسیم درد و وزن (تعفن) آنها با دیگری به هیجان می آید و در اصطلاح "سبک" میشود و تمام!
اما آن حرفهایی که "آشکار ساز"ی ندارند و یا حداقل آنرا نمی یابند ، زده نمی شوند و و اگر هم زده شوند شنیده نمیشوند و اصلاً قرار هم نیست شنیده شوند که اگر این اتفاق می افتاد گوینده یقیناَ از شدت بی وزنی و رهایی در دم جان می سپرد ! فقط اوج می گرفت ... و دیگر مسئولیتی برای ماندن بر دوش نمی داشت !
می گویندمولانا آنچه در دل میافت در لحظه و اغلب بی اختیار به قالب واژه هایش و به "طول موج"ی میبرد که هر "آشکارساز"ی حدالامکان بتواند بخشی از آنرا آشکار سازد ... واژگانی که گاه دلها آنهارا عریان میافتند !
و همین مولانا شیفته و دلباخته ی شمسی بود که که "حرف"ی نداشت که بگوید ! همه سخنانش، یک عمر، به چیزی شبیه بود که فقط و فقط می توانیم آنرا سکوت بنامیم ! نزدیک ترین تعریف موجود در "دنیا"ی واژگان محدود ما و این میشود معشوق مولانای از خود بی خود و عارف و واصل و ... !
خورشیدی که مولانا عمری مست آن بود تا ذره ای از تشعشع انوارش را درک کند !
و عجب عظمتی بودست شمس و چه ها که نمی گفته در "سکوت" اش! شاید در عالمی دیگر استاد بلامنازع حرف !
همه آنچه تقلای گفتنش را دارم گویی هاله ای از این سخن پیامبر است که ... "اگر امر نشده بودم به اینکه بیامیزم با مردمان، و زیستن کنم میانشان، دو چشمم را به آسمانها میدوختم و آنچنان به این نگریستن ادامه می دادم تا خدایم جان بستاند " !
حرفی نیست برای "گفتن" !
چقدر حرف فرق میکند با حرف!
ناتوان، سر را میان دو دست میگیرم و ... هیچ نمی گویم! هیچ !
گذر ۲۳ بهار فصل ، تابستان زودگذر، پاییز غم انگیز خالق من! ، و زمستان سردی که به خاطر سپیدی نه چندان سفید شهری اش! و آلودگی اش به انتظار بهار … دیر می گذشت! …
23 تولد و زندگی و مستی و مرگی که به جای "زندگی" و "شدن" ، "گذران" و "روزمرگی"و "بودن صِرف" را در روحم غالب ریزی کرد و این گذران خردی و نوچوانی و جوانی ام را به یک ۲۳ ساله ی فقیر و تشته ی "شدن" فروختم … داد و ستدی ساده لوحانه و بغض ناک !
و از آنجا که "همانا انسان موجودیست مغرور و خودخواه" چگونه خود را به قصور خود متهم کنم و به غیر از "زمان" این عنصر بی رحم و بی منطق و متحجر و عجول هیچ کس را نتوانستم با قوه اجراییه عقل به پای میز محاکمه بکشانم !! این بی رحم ترین "هست" عالم "هستی" …که رفتارش به رفتار به ناچار قهرآلود عزراییل میماند!
<< زمان این گردونه ی یکنواخت ومکرر و بی احساس، که جز نظم هیچ نمی فهمد، نظمی که به دقت شبکه تار عنکبوتی زندگی را "تقسیم کرده" است و انسان همچون مگسی بیچاره در آن اسیر است و خونش را با ترتیب و تدریج دقیقی می مکد، و او در این سیر خونین و دردناک جز ضجه و تلاش –که هیچ کدامش را زمان نمیفهمد- چاره ای نمی تواند جست. >>
و اولین روز از ۲۴ اُمین فرصت زیستنم در حالیکه بغض و کینه ای عمیق از "زمان" و "خود" غریبه و ناشناسم –هم او که هماره به جهت عدم کفایت شواهد و عدله و شاید عدم کفایت قاضی به برائتش حکم داده اند – آغاز شده و انگار دروغ بزرگ "از فردا" و شعار کذب "بسیار است فرصت" مرا به حضور خصمانه ی دیوی قدرتمند از جنس تکرار و روزمرگی نوید می دهد!!!
و باز انگار زمزمه و مورمور طبیعت را می توان شنید ! سرزنشی که سخت درکش کنیم … که "چه کم پند میگیرید و درک می کنید " !
و … آهی عمیق با روح حسرت از کنج خانه ی دل به آسمان رویا و آرزوهایم پر می کشد … دور و دور تر … نقطه ای میشود و … دیگر هیچ!