چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
هنوز آنقدر بزرگ و بی وزن نشده ام که خود را "منتظر" بخوانم ! و بگویم به انتظارت نشسته ام ... خیلی خیلی کوچکتر از اینهایم ! خیلی ... خیلی ... خیلی وقتها فراموشت کرده ام ... خیلی وقت ها هیچ بودنم را بدون تو از یاد برده ام! شاید یک مرید نه چندان وفادار به مولا ... شاید یک آشنا که هر از چندگاهی دلش هوایت را می کند ... و آرام زمزمه می کند : " پس کی ...؟ " و شاید "هیچ" ! ... شاید ! اما ... تولدت مبارک ... ای نقطه تمرکز "عشق" ! برای تولدت هیچ هدیه شایسته ای ندارم ... اگر بپذیری تمام وجود آلوده ام و دوست ناداشتنی ام! دوست من ... جایی هم برای من در نظر بگیر ... برای "هیچ"ی که هیچ بودنش را هم از تو دارد. بیا و دلتنگی ها و پریشانی ها را سامان ببخش ... بیا و هر چیز را در جایگاه شایسته اش قرار بده ... بیا نازنین ... فقط بیا ...