چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
عزیزم ... همه تشویش و درد و خستگی ام ... به انتظارت شکستم و نیامدی که سلامَت کنم و ببینمَت و عاشقت شوم و بپرستمَت و بمیرم برایت و فنا شوم و هیچ شوم ... تا که نکند در فضای سنگین و حجیم حضورت جسارت بودن کنم ... که نباشم ...که نیستم ... که نخواهم بود !
عزیزم ... همه گفته ها و شنیده ها را دور ریختم ... تا خالصانه، صادقانه، دوستانه و عاشقانه بپذیرییَم و آنی طعم مهرت را بچشانی و تا همیشه ام غرق دریای حضورت کنی ...
عزیزم ... دل تنگ لحظه سلام آتش گرفته ام و می سوزم و میسوزانم ... همه اشکهای دنیا را بغض کرده ام تا رو بنمایی ... بغض مرا بشکن ... و اشک هایم را قطره قطره بمیران ...
عزیزم ... عزیزم ... عزیزم ...
***************************************
P.S.
دنیا آنی بیش از این لیاقت داشتن "مادر" را نداشت ... و تا لحظه ی ابد یتیم ماند ... و از آن لحظه شوم ... که تنهایمان گذاشتی ... دانستیم تو در اين خانه نمي گنجي ... چونان که وجودت از آن لبریز شد ... و همه عالم در بهت و ماتم نبودنت تا همیشه بغض آلود ماند ... بغضي پنهان اما ماندگار !
مادر ... تو به نهایت نعمت و لذت رسیدی اما ... دنیا ماند بی تو ! و نداست تو که بودی ... جز آنکه ...
من ... خودم ... از نظر من ...برای من ... من ... من ...
و کم کم همه چیز و همه کس و همه احساسات حول یک محور واحد بنام "من" حرکت می کنند !
و این حرکت هرز و پوچ نهایتاً "من" مذکور را به "خود" او محدود کرده و وی را ابتدا به خودپرستی دچار کرده و نهایتا او خرد و از میان رفته خواهد شد !!!
از شخص مبتلا هیچ عملی سر نمی زند مگر آنکه عکس العمل آن برای "من" مفید به فایده باشد!
مهم این نیست که این عمل اساساً خوب است یا بد ! مهم نتیجه ایست که به "من" منتهیست!
عشق و دوست داشتن او هم بر اساس نفعی خواهد بود که به "من" می رسد و پس از این مرحله هیچ موجود یا پدیده ای ارزش دوست داشتن نخواهد داشت ! حتی فداکاری و از خود گذشتگی او، وابسته به رشد نمایشی "من" خواهد بود. حس تعلق و دوست داشتن او اگر تداوم یابد از این جهت است که نفع رسیده به "من" او مداوم بوده هرچند به هر حال این حس پایدار نخواهد بود.
هر عنصر محیط ، خواه سازنده ، خواه مخرب ، اگر در راستای "من" شخص بیمار حرکت نکند از نگاه او محذوف و بی ارزش و حتی ویران گر تلقی خواهد شد !
حتی عقیده و مذهب او نیز، بنا به شرایطی که "من"بیمار آن را مطلوب یا نا مطلوب حس کند، متغیر خواهد بود ... حتی خدای تصور شده ی او بر اساس قوانین تنظیم شده توسط "من" بر بنده اش خدایی می کند !
موجودی که دور خودش پیله ای سخت و محکم می بندد! و بیرون آمدن از آن تا خفگی کامل ناممکن خواهد بود! . . .
وقتی یه آدم کم کم "خود محور" میشه ... استعداد ابتلا به یک سرطان بدخیم و غیرقابل درمان رو پیدا می کنه !
من و تو هر دو درگیر یه حسیم همین حس عزیز با تو بودن همین شوق تماشا کردن تو همین دل ضربه های هر شب من تو شکل ماه می مونی و مهتاب که مشق شب تماشای تو میشه به من که بی هوا نزدیک میشی هوا شکل نفس های تو میشه من اون گم کردتم که لحظه لحظه تمام راه پشت رد پاشی کسی از ما به هم نزدیک تر نیست مگه میتونی از من دور باشی دارم تو آینه ها شکل تو میشم شبیه تو که نزدیکی به دریا تماشا کردنت دیوونگی نیست تورو حس می کنم هر لحظه اینجا همین جایی که من دلشوره دارم تو مثل حس نزدیک بهاری دارم سر میرم از تو هر دقیقه تو هم حس می کنم این حالو داری میون ما یه شب راهه از اینجا همین شب تا سحر یک سال میشه