چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
چشمام رو باز کردم ! کسالتی که قبل از خواب حس می کردم انگار از بین رفته بود ... ! حتی کابوس هایی مثل خوره روحم رو می خوردن و تمام صحنه های بی معنی که تو رویای شبونه ام دیده بودم تو این حس خوشایند ذوب شده بودن ... انگار از میون تموم اون کابوس ها .. بیرون پریده بودم و به دنیای آسودگی محض پا گذاشته بودم !!! انگار راحت تر نفس می کشیدم ! ... انگار حتی از کسالت کوتاه بعد از بیدار شدنم خبری نبود !! عجیب بود ... انگار این حس ناب تو در گرگ و میش سحرگاهی به سراغم اومده بود یه هدیه الهی بود !! اونقدر این بیداری خوشایند بود که خواب رو از یادم برد ! تا ساعت ۸-۹ صبح از این سبکی و حس فوق العاده لذت می بردم !!! حاضر بودم قسم بخورم که قبلاْ یه همچین حس فوق العاده ای رو تجربه نکرده بودم ... !
همون جوری دراز کشیده روی زمین به سقف اتاق خیره مونده بودم !!! نمی دونم ... چرا ؟ چی شده بود ... چرا اونقدر احساس راحتی و سبکی می کردم ... تو همان بازه زمانی ۳-۴ ساعته به همه چیز فکر کردم ... به همه چیز !
۹ شد ! در اتاق باز شد ! تو همون یه آنی که قامت مادر تو چارچوب ظاهر شد هورررری دلم ریخت ! وای چقدر دلم براش تنگ شده بود!! ... "پاشو ! ظهر شدا " ... - "بیدارم مامان ... مامان می دونی چی ... " پرید وسط حرفم ... "پاشو پسرم ... مگه ۱۰ کلاس نداری ؟ " -"مامان جان ... بیدارم !! یه چیز جالب برات بگم ... صبح که ... " بازم پرید وسط حرفم در حالی که پتو رو از روم می کشید " دیگه باید به زور متوسل بشم " !!!
انگار شوخیش گرفته بود ! .
.
تازه بعدش متوجه شدم همه به شوخی گرایش پیدا کردن !!! همه !
.
.
.
۵ بعد از ظهر بود ! رفتم تو یه اتاق ... یه بسته به طول یه آدم(تقریبا ۱.۸۴ )گوشه اتاق بود !!
یه کم تعجب کردم ... یه مقدار هم ترسیدم !
بالای بسته رو یه اتیکت نوشته بود : علت فوت : ... ! بقیشو نخونده داد زدم : هه هه هه ! خندیدم !!
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گویم که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای راستی ایا رفتی با باد ؟ با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خکستر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
بهار ... با دنیایی از تازگی ... و با زیباترین پيام ها از جانب پروردگار ... به عرصه طبيعت و به خانه دل آنها كه دوست داشتن را آموخته اند گام مي نهد ! و اين فرصتي است متفاوت و نو براي "سلام" هاي نو و "آرزو"هاي زيباتر و ... دوباره عشق ورزيدن ها ...
اينجا ... نقطه عطف فرياد من است ... فرياد "دوست داشتن" آنهايي كه آفريده شدند تا دوست داشته شوند ... و از همين رو همواره بر جانهاي منجمد خواهند تابيد تا كه شايد بهره اي گيرند...
همان جا كه ... لحظه هاي من ... و من ... در حالي كه آرزوي آرامشي سبز در كنج خانه "دوست" را داريم ... حلول سالي نو و فرصتي نو را نظاره مي كنيم ...
همان جايي كه مي خوانيم و مي خواهيم كه اي آنكه "محول الحول والاحوال" تويي ... بواسطه ي تقدس اين ثانيه هاي آسماني و سبز ... "حول حالنا الي احسن الحال" ... . همان "حال " قريب "دوستت دارم" ... همان حس آشناي ذوب شدن و "هست" شدن ... و پس زدن هر آنچه نيست !