چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهای دارویی برای تجدید قوا، واسه وقتی که آسیب می ببینی.
صابون هایی که تنت رو تمیز می کنن.
اسپری هایی که بوی بد رو از بین می برن.
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها رو خنثی می کنن.
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات. واکسن ایمنی زدن ...
و خوردن قرصای نیروزا.
اما یادت باشه که بعدِ همه ی اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه...
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخرش می میری.
دور مواد رو خط بکشی، اما آخر می میری.
خودت رو از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و اصلاً در سلامت کامل باشی، اما بازم می میری.
میگساری هم که نکنی، باز می میری.
دور کارهای خلاف رو خط بکشی، باز می میری.
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی!
باز می میری، آخرش تو می میری.
تهش اینه که می میری،دست آخر می میری.
آخر ماجرا می میری.
می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،
اما وقتی موسیقی تموم بشه، بالاخره میفتی می میری.
توی اتومبیل کمربند ایمنی رو هم که ببندی، باز تهش می میری.
از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هات آب بشه، خوشتیپ تر و تو دل برو تر شی ! اما بازم می میری !
حموم آفتاب هم که نگیری، باز می میری.
می تونی اون بالا ها ! تو آسمون ... دنبال بشقاب پرنده بگردی ...
شاید اونا تو بیان و تورو ببرن مریخ ، اما اونجا هم بالاخره می میری.
آخرش می میری، نهایتاً می میری.
آخر، یک زمونی، تو می میری.
با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما هم اونجا هم بالاخره می میری.
دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.
روده ات رو هم اگه سالم نگه داری، باز آخرسر می میری.
اصلاً می تونی خودت رو منجمد کنی و تو زمان معلق بمونی،
اما همین که یَخِت رو باز کنن، بالاخره می میری.
می تونی ازدواج کنی!!! اما باز هم می میری.
به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی روانی خلاص کنی،و استراحت کنی، آزمایش ایدز و تست ورزش بدی ... می تونی بری به غرب ! همونجایی که هوا آفتابیه و از رطوبت هم خبری نیست !
نه در میان غبار اندوه یافتم تورا و نه در گرگ و میش حضورت آنقدر هوشیار بودم که ببینم ... ای هر لحظه استوار بر عهد، چگونه ام از بد عهدی ویران نکردی ... چگونه ؟ یلدای گناهم را به سپیده مهرت به پایان بردی و هیچ ... هیچ نگفتی ! انگشت حیرت در دهان ، فریاد برآوردم که درمانده ام ... در مانده در امانت تورا در خرابه ام نگاه داشتن !
خسته ی جاده ام و پاهایم به زمین چسبیده اند ...
نقش بر زمین به آسمان چشم دوختم! دستانم غریب اند و بغض پنهان در گلویم قریب ... حتی آسمان هم لب نمی جنباند ، باز سکوتش سهم من شد ... نه چشمکی دارد ستاره اش، نه حتی بغضی دارد برای شکستن ... و من باز تنها ماندم .. تنهای تنهای تنها ...
ببین که مشرق نگاهم، بهشت خیالم ... به مغرب بغض های ناشکسته ام، به دوزخ دل تنگی ام نیرزید و ... من باز تهی دست ماندم ...
در این کوره راه ها، در این بیابان پر از کفتار هر لحظه ندایی مرا به خود می خواند ... باز خاستن و باز خواستن ؟!
این جا همه چیز خشک شده، حتی هرز هم نمی روید ... چشمانم دیگر اشکی برای ریختن ندارد ... پرنده ی خیالم راببین که بی رمق ماندست و نای پریدن ندارد ...
هر سراب بودنت را به امید قطره ای از نگاهت زیر پای نهادم ... لبانم خشکیدند ...
آخر کجاست آن چشمه ای که وعده ام دادی .. ؟!
چشمانم مغلوب سیاهی گشتند ...
نقش بر زمین چشم بر آسمان دوختم!
همه چیز غرق در اقیانوسی از سیاهی ...
می خواند مرا باز انگار ...همان : باز خاستن و باز خواستن ...
ترک زمین خواستگاه دستانم شد و روی پا ایستادم ... چشمانم چیزی را جستجو می کنند انگار ...