به من مومن نگو وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم به من که این همه از رستگاری فقط دم میزدم عاشق نبودم یه عمره از دلم ترسیدم و باز دم آخر منو دیوونه کرده حالا میترسم این دیوونه حالی یه روز از من جدا شه برنگرده ...
یک دایره بی نهایت نقطه ی بودن! در آن میانه! نقطه ی مرکز دایره، مرکز همه چیز دایره ! دایره ... ! دایره می چرخد، بی توقف، تند، خیلی ... همه نقاط متاثر از نیروی "گریز از مرکز" به سمت بیرون دایره پرتاب میشوند اگر ندانند کجایند به کجا باید بروند ! جان میکنند نقطه ها جان میکنند گاهی تا باشند بمانند تا بدانند که چگونه بمانند .. و اغلب آنقدر نمی دانند! احمقند!!! بی خود از خود پرت مشوند نقطه ها همه، همه ! و بیشتر نقاط آن وسطها گاهی اشتباه میشوند با مرکز دایره! و دایره ها از همین رو کج میشوند !! خیلی کج ... کمی کج !! مرکزشان، وسطشان نیست!! کج و ماوج !! چون مرکزشان "دروغ" است! دروغ! و گاهی دل میبندند به این دروغ ها ! فکر میکنند! فکر میکنند همه دایره گرد معشوقشان تغییر میکند، میچرخد! اما شاید ... فقط فکر میکنند !!! روزی خواهند دانست دایره ای که شعاعش متغیر است، دایره نیست! هر چه باشد!!! خواهند دانست که اشتباه کرده اند ! آنروز باید پی معشوق دیگری بروند ... معشوق واقعی! اگر باز اشتباه نگیرند .. اگر آنقدرها دیر نشده باشد !!! اگر آنقدرها دیر نشده باشد ...
" " ! چقدر این عبارت کم شنیده میشه ! این روزا و تو این شهر چندان عبارت آشنایی نیست، درواقع اصلاً شناخته شده نیست! کاملاً غریبه! تقریباً هیچ جا پیدا نمیشه که آدم هیچ صدایی رو نشنوه، و فقط "سکوت" بشنوه ! اما تقریباً! چون امروز من شنیدمش!!
امروز بعد از ۱-۲ ماهی که درگیر امتحان و انتخاب واحد و حذف و اضافه و یه سری کارای دیگه بودم، وقت کردم برم کوه! و تنها کسی هم که با خودم بردم خودم بودم، چون از بودن با بقیه تقریباً اشباع شده بودم ! و نتیجتاً دلم یه تنهایی "سفید" و یکدست میخواست !! و واقعاً کجا میشه این حالتو پیدا کرد جز وقتی میری کوه ! (البته نه همیشه!) با اینکه امروز جمعه بود اما، دارآباد، از یه ارتفاعی به بعد اصلاً هیچ آدمی دیده نمیشد ! حتی پیدا کردن جای پا واسه فهمیدن مسیر هم چندان ساده نبود! و تنها صدایی هم که شنیده میشد صدای آروم سکوت بود با پشت زمینه ی یه نسیم ملایم و صدای آب ! فکر نمیکردم از اون آدمایی که پایین کوه بودن هیچ کدومشون تا اونجا نیان! ذوق و شوق یه همچین آرامش فوق العاده ای واقعاً مستم کرد ! میگم مست چون واقعاً مناسبترین کلمه ای هست که میتونم بکار ببرم ! بدون توجه به اینکه باید حداکثر تا ظهر خونه می بودم میرفتم بالا ... یه جورایی حس کردم اگه هم نشه 10 دقیقه سفید فکر کرد(لینک به پست قبلی!) مطمئناً اونجا میشد خاکستری خیلی روشن فکر کرد !! واقعاً باور می کنی همه دنیا رو امروز پای کوه جا گذاشته بودم !؟ نه؟! ... خودمم باورم نمیشه ! از طرفیم انگار کل سهمم از دنیا رو در اختیار گذاشته بودن ! باورم نمیشد اون طبیعت فوق العاده زیبای ارتفاعات دارآباد کاملاً خالی از آدم بود ... ! از یه جا به بعد دیگه نه صدایی بود و نه آدمی دیده میشد! حتی از دور ! و اونجا احساس کردم سند ۶دُنگ اونجا بنام خودم بود چون ظاهراً اون موقع واقعاٌ همین طور بود!!! وقتی خدا امروز با این شدت بهم لطف داشت، کاملاً همه گلایه هام از داشته هاو نداشته هام، دلتنگی ها و خستگی هام، دلهره ها و دل شکستگی هام و حتی همه نِق و نوق هایی که سر خدا میزدم که چرا اون جوری میشه و چرا این جوری نمیشه و ... ! همه رو از یاد بردم ! البته مشخصه چرا، چون یه موقع هایی آدم با دیدن یه لبخند واقعی حتی همه ظلم هایی هم که بهش کردن رو از یاد میبره، دیگه چه برسه به اون که هم لبخندش کلاً یه چیز دیگس و هم اصلاً قصور و ظلم کردن راست کارش نیس! و البته از خودمم قدردانی می کنم که ۶ صبح پاشدم رفتم واسه تحویل گرفتن این لبخند !!!! فکر کن ! چندین بار فقط واستادم تا صدای راه رفتنم رو برفها هم نَشنوم! راستی جالب بود که 17 اسفند آدم تا زانو بره تو برف!!! اصلاً فکر استفاده از mp3player یا روشن کردم گوشی واسم مسخره بود! اصلاً مگه میشد !!!؟ اونقدر واسه خودم بودم و انقدر خوش میگذشت یا در واقع یه جورایی مست بودم که اصلاً نفهمیدم چقدر بالا رفتم و تا کجا رفتم و چقدر بیراهه رفتم ! یه جور گم شدن بود از نوع "پیدا شدن" !!! برگشتنی وقتی یه کم به حالت عادی برگشتم به خودم یادآوری کردم که من اومده بودم دارآباد(نه جای دیگه)! اما ظاهراً رسیدم نزدیکای جمشیدیه !!! واقعاً خندم گرفته بود از اینکه واقعاً من کجام !! البته میشد از جمشیدیه رفت پایین اما یه مشکل کوچیک بود اونم اینکه ماشینو که جمشیدیه پارک نکرده بودم ! نکته جالب دیگه این بود که گوشیمم خونه جاگذاشته بودم !! کافی بود تو اون بیراهه ی به تمام معنا گیر میکردم، عمراً کسی صدامو نمیشنید !
با اینکه خیلی زیاد کوه میرم اما این بار اساساً یه جورای دیگه بود !
واقعاً اگه بهشت اونجا نباشه، مطمئناً این پایین بین این 10-12 میلیون جمعیت هم نباید دنبالش گشت! فکر میکنم اگه بازم دلم واسه خودم تنگ بشه، خودِ خودم، خودِ مستقل از القای دنیا و آدمای اطرافم و خود خالی از بقیه آدم هام ، باید پاشم برم دقیقاً همونجایی که امروز رفتم! جایی که آدم توقعش از دنیا به مینیموم و احساس بی نیازیش از دنیا به ماکسیموم میل میکنه ! ...
یکی هست که هر روز بارها و بارها هدیه به دست، در حالی یه برق بی مانندی تو نگاش هست صدا میزنه "دوسِت دارم" ! و تنها کاری کا ما باید بکنیم اینه که گاهی! اگه زحمتی نباشه!!! بگیم "منم همین طور" و دستمونو دراز کنیم و اون هدیه رو بگیریم! اما معمولاً نه تنها جوابی نمیدیم، بلکه هدیه رو هم رد میکنیم!!!
... اگه میشد ۱۰ دقیقه همه آیتم هایی که هر کدوم معلول یه اتفاق تو دنیای بیرون هستند از ذهن آدم کنار برن ... نگرانی ها، دقدقه ها، خستگی های روحی، آدمهایی که صرفاً یک مشغله ذهنی هستند و نه بیشتر، اضطراب رسیدن ها و نرسیدن ها، از دست دادن ها و بدست اووردن ها، اصرارهای ناخودآگاه ذهن آدم به بودن! و فرار از ورطه "نبودن" ! (حالا از هر طریقی!)، کشش های بی دلیل و فاقد منطق به راضی نگه داشتن آدمهایی که نبودنشون به مراتب سودمندتره از بودنشون یا به عبارتی عادت کردن به مثبت بودن در نگاه مردم به قیمت منفی موندن تو دنیای شخصی خودمون و ...
اگه ۱۰ دقیقه تاثیر همه این المان های محرک ذهن در شرایط هوشیاری به صفر محض برسه ... اون ۱۰ دقیقه میتونه از نگاه ایده آلیسم یه لذت ناب باشه ! و یه آرامش بی مانند ! یک آزادی از جنس واقعیت ! ... به این ذهن میگم ذهن سفید ... !
اگه میشد واقعاً ۱۰ دقیقه سفید فکر کرد ... خوب بود ! خیلی خوب !