چه خبر است؟ در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزیست که به نالیدن بیرزد!؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها، سکوت مردانه و غرورانگیز نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وادارند. شجاع، به همدرد نیازمند نیست، از ناله شرم دارد. مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمیگذارد. زندگی اش از او دفاع میکند، زمان تبرئه اش میکند.
بي هيچ ترديدي دوس دارم هر چيزي كه تو زندگي بهش ميرسم يا از روي برنامه ريزي و مصلحت و منطق و تعقل حداكثري باشه يا از جنس "اتفاق" باشه !.. اتفاق محض ...! حالا چه حسن اتفاق ... چه سوء اتفاق ... ! دقيقاً برعكس حالت اول ! خالي از انتخاب !! پديده ، اتفاق يا تغييراتي كه هيچ وقت اون طوري كه هستن انتظارشونو نمي كشيدم ! و يا شايد اساساً تصورشون رو هم نمي كردم ... اما اتفاق افتادن ... اين هيچ دليل ايدئولوژيك يا فلسفي خاصي برام نداره ... تعابيري مث يه تقدير آسموني يا يه نشونه و علامت ماورايي تعابيري نيستن كه بخوام بهشون نسبت بدم ... نه ...
اين اتفاق ميتونه ۲ تا تصادف پشت سر هم باشه در عرض چند روز و بعد از سال ها ... ميتونه يه دوست باشه كه از جايي كه برام قابل تصور نيست پيداش ميشه، باهاش برخورد ميكنم و از نوعي كه در مخيله ام نميگنجه باهام ارتباط برقرار ميكنه و بطرز عجيبي امواج مثبت بي بديلي كه تو حضورش محسوسه رو دريافت ميكنم ... ميتونه يه شوك باشه !شوك يه شكست غير قابل انتظار ... ميتونه يه فقدان بزرگ باشه ... يا يه موفقيتي كه مستقيماً تلاشي براش نكردم ! خيلي چيزا ... كه همشون در نقطه اي كه ظهور ميكنن مصداق واژه "اتفاق"ان ... !
هر كدومشون اگر چه ميتونه هم فوق العاده دردناك و هم بي نهايت هيجان انگيز باشه، اما مجموع و برايندشون خارق العاده و عميق و به دل نشستنيه ... شايد چون تاكيدي ان بر اينكه هميشه تقلاها و و اصرارها و انرژي هاي مصروف من در اون جايي كه خودم براش برنامه ريزي كردم به نتيجه نميرسه ... ! بلكه در جايي به نتيجه ميرسه كه استدلال و انتظار و منطق و آمال من اون ناحيه رو درك نمي كنه ... ! و اين جاي اميدواريه ... ! اينكه اختيار و توانايي فوق العاده پرقدرت من در يك اختيار مطلق و بي انتهاي ديگه محاط شده ! اين، ضمن اينكه ناهي همه نگراني ها و پريشوني هاست، تضمين كننده ي اين مسئله هست كه من هيچ زمان محصور به نظامي كه تا اون لحظه تونستم در اطرافم ببيبينم يا تعريف كنم نيستم،بلكه محصور به نظامي ام كه هيچ وقت مرزشو پيدا نمي كنم ! اين يعني هر آن يك نيروي تعريف نشده مي تونه من رو از ميدان نيروي تعريف شده اطراف من خارج و آزاد كنه ... چه مخرب و چه سازنده ... اما موثر !
این ماجرای بیش از حد تکراری آبان باز هم داره تکرار میشه ... آبانی که بیش از حد بوی تغییر و گذر و قلب میده ! يا به عبارتي آبان حال و هوايي داره كه از همون اوايلش يهويي زمان هار ميشه !! اگه بعضي وقت ها تلاشمو مي كنم كه جلوي گذر زمان رو بگيرم يا اينكه سعي ميكنم باهاش به مذاكره بشينم، آبان كه مي رسه از اين كار صرفنظر ميكنم ! چون اين بار نه تنها بي فايده است بلكه منجر به لجبازي هم ميشه و نتيجه اينكه تاثير عكس خواهد بود! و خلاصه اينكه معقوله كه باهاش در نيفتم تا گازم نگيره ! ضمن اينكه اصلاً هم علاقه اي ندارم كه مث پائولو كوئليوي احمق اوني كه گاز ميگيره من باشم !!! شايد به دليل همين كل-كل ها مرگ من تو مهر اتفاق بيفته ... تا رو كم كني رو من برده باشم ... ! شايدم آذر بميرم !!! ... تا روم كم شه ... ولي من مهر ميمرم ! قبل از اينكه بخواد بهم بگه ... برو بمير !! ... حالا ببين ...
با اينكه حرفام بار منفي داره در مورد آبان، اما نمي تونم بگم ازش بدم مياد ... كلاً از پديده هايي كه با "موجوديت"م ايجاد اصطكاك ميكنن متنفر نيستم ! شايد بدمم نياد ازشون ! حتي شايد يه كمم به دلم بشينن ... اوممم ... اصن تجربه نشون داده كه ميتونم عاشقشون هم بشم !!
بهرحال،آبان قلب پاييزيه كه به زعم من ارتباط ملموسي با بارون و قدم زدن و دوست داشتن و خيس شدن و اشك ريختن و تركيدن و غيرقابل كنترل شدن و بي فكري و مست بودن و عصيان و گناه كردن و رواني شدن و احمق بودن و بي ملاحظه بودن و ... داره ! پاييز غريبه ايه كه هميشه اصرار داره آشنايي بده ... نميشه تحويلش نگرفت!
هر آدمی یک دنیای انحصاری داره ... به عنوانی سهمي از دنیای کل که عینا از قوانین اون تبعیت میکنه و باید هم بکنه ... اگر یه آدمی از دنیات به هر شكلي خارج شد درست مثل اینه که از کل دنیا اوت شده .. یا به اصطلاح مرده ... بنابراین مرده رو زنده کردن و یا به عدم موجودیت بخشیدن ... اگر يه توهم يا تخیل صرف نباشه فقط یه پدیده هجو و بی معنیه ...
و در مورد رفتگان تو دنيا معمولاً جز ياد و طلب مغفرت كار تعريف شده ي مفيد ديگري در دستور كار نيست.
"پاییز" م ! تو درد بوده اي و به جان خريدني و زهر بوده اي و به مستي نوشيدني ...
و من کی نخريدم و كي ننوشیدم ...
-------------- بی شکوه و غریب و رهگذرند یادهای دگر ، چو برق و چو باد یاد تو پرشکوه و جاوید است و آشنای قدیم دل ، اما ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد با دل من چه می تواند کرد یادت ؟ ای باد من ز دل برده من گرفتم لطیف ، چون شبنم هم درخشان و پاک ، چون باران چه کنند این دو ، ای بهشت جوان با یکی برگ پیر و پژمرده ؟ ------------------